قسمت سوم داستان ترنم...
دیگه مامان ترنم حیاط رو شسته بود و اخر کارش بود هر چی مامان ترنم که اسمش نسترن بود به خانوم
همسایه تعارف کرد که بیا داخل بشین قبول نگرد ترنم که رسید شروع کرد به سلام علیک و احوال
پرسی وقتی ترنم رسید کنار مادرش و خانوم همسایه نسترن خانون گفت ترنم دختر خانوم کریمی که
منظورش همین خانوم همسایه است 15 مرداد عقدشونه خانوم کریمی هم کلی تعرف کرد که تشریف
بیارید خوشحال میشم و این چیزا ترنم قبل از این که مامانش بگه عقد دختر خانومشونه فک کرد مامانش
می خواد بگه عقد پسرشونه بعد نسترن خانوم گفت ایشاالله واسه پسرا استین بالا بزنید ترنم هم که
داشت هرس می خورد از حرف مامانش سرش رو انداخت پایین خانوم کریمی گفت نه حالا زوده سنشون
کمه یکی ۱۹ ِ ۲۰ سالشونه نسترن خانوم گفت چون این دوره زمونه رفیق ناباب زیاده هر چی زودتر
ازدواج کنند بهتره که به راه خلاف کشیده بشند خلاصه حرف تو حرف اومد و دیگه خداحافظی کردند و
خانوم کریمی رفت وقتی خانوم کریمی رفت ترنم زیر زبون مامانش میرفت که بفهمه چی گفتند انگار از
خاستگار دخترش گفته بود که واسه ترنم مهم نبود ترنم و داداشش اماده بودند مامانش هم اماده شد و
رفتند خونه مامان جونش خونه ی خالش هم نزدیک مامان جونش بود که زنگ زدنند به خالش اینا که اونا
هم بیان خونه مامان جونش وقتی دختر خاله ترنم اومد ترنم از ذوق نمیتونست حرف بزنه که دختر
خالش رو کشی توی حیاط و رفتن روی اون تختی که مادربزرگش تو حیاط با صفاش گذاشته بود نشستند
و ترنم همه جریان رو واسه دختر خالش تعریف کرد. قرار شد ترنم با مامان و داداشش طی این ۱ ماه به
مشهد بروند اونها به مشهد رفتند ۴ مرداد برگشتند به شهرشون مامان ترنم که خیلی وسواس داشت
یک خونه تکونی مشتی کرد بعد هم قرار شد که خواهر ترنم که توی خونه اجارهای بود خونه خریده و
بود باید اسباب کشی میکرد اخرین روزی که همه با کمک هم خونه خواهرش رو چیدند همون روز ۱۵
مرداد بود و دقیقآ ۳ روز مونده به تولد ترنم که عقد دختر همسایشون بود مامان ترنم هم که هیچ وقت
عروسی نمیرفت توی عقد دختر همسایشون هم شرکت نکردند تا این که روز بعد از عقد که ساعت ۱۱
ظهر بود ایفون زنگ خوردداداش ترنم در رو باز کرد و ترنم که روی اپن نشسته بود و حیاط توی دید کامل
اون بود دید که خانوم کریمی اومده مامان ترنم هم سریع رفت توی حیاط و خانوم کریمی سلام کد ترنم
دید توی دستش کیک عقد دخترش بود واسشون اورده بود گفت خیلی ناراحت شدم نیومدید به محمد
که داداش ترنم بود گفت بیا تا بستنی هم بیارممامان ترنم هم کلی تشکر کرد . ادامه واسه بعد هر کس تونست با نظرش ادامه ای مطلب رو به من سریع بقیه این داستان رو میزارم.
